تبليغاتX
روشنایی کوچک

 

سیلوم .

  

کارگری :

 از مدرسه زنگ زدن گفتن بیاین مدرسه جدید واسه کمک ...

منو دوستمم رفتیم اونجا دیدیم یــــــــه جا نیس واسه نشستن انگاری که یه کامیون خاک خالی کردن تو کتابخونه

رفتیم مدرسه خودمون مدیرمون گفت : یه دستمال بردارین برین اونجا کتابخونه گردگیری کنین !

ولی ناظممون چند نفرو فرستاد که بیان اونجا رو تمیز کنن

اونا تمیز کردن ما کتابارو گذاشتیم تو قفسه ها

تازه مشکل اینجا بود که خودمون باید کارتنا رو بر میداشتیم و بازشون میکردیم

کارتن نبودن که وزنه ۳۰۰ کیلویی بودن

رضا زاده لازم بود

 نتیجه گیری : بنابه فرمایشات و خونسردی مدیرمون , پیش بینی میشه که احتمالا هفته بعد طِی مِی,  برداریم بریم سراغ دستشویی ها !

 

  

نازنین بازار :

اول نوشت : ( لطفا قسمت های رنگی رو بلند بخونید البته در صورت امکان نعره بزنید ! )

با خالم اینا رفتیم یه باغ گنده ی گنده که هلو داشت این هوا

یه پسر جوونم بود که اونجا می موند

از قضاااااا اوشون پسر عمه ی دوست دختر خالم بود .

خالم به دختر خالم گفت : اون پسره پسر عمه ی نازنینه (همون دوست دختر خالم ).

دختر خالمم وقتی پسره اومد پیشمون داد زد : مامااااااااااااااان راست میگی پسر عمه نازنینه ؟

خالم نشنید

دختر خالم گفت : مامااااااااان این پسر عمه نازنینه ؟

جواب اومد : بله

دختر خالم بهم گفت : روشنک میدونستی ایـــــــــــــن پسر عمه نازنینه ؟

( یه جورایی میخواست اظهار وجود کنه , ولی پسره هیچی نمیگفت )

دختر خالم گفت : خالـــــــــه میدونستی این پسر عمه نازنینه ؟

من : آره دیگه تقریبا همه فهمیدن

دختر خالم : خاله معلوم نیست امسال با نازنین تو یه کلاس بیفتیم یا نه

دختر خالم دوباره : عمو معلوم نیست امسال با نازنین تو یه کلاس بیفتیم یا نه

دختر خالم سه باره : مامان معلوم نیست امسال با نازنین تو یه کلاس بیفتیم یا نه

دختر خالم چهار باره : بابا معلوم نیست امسال با نازنین تو یه کلاس بیفتیم یا نه

بازم از این پسره صدا در نیومد تا از دست این دختر خاله عتیقه خلاص شیم

ولی بالاخره دختر خالم موفق شد

دختر خالم : ثنااااااااااااااااااااااااااااااااااااا میدونستی این پسر عمه یاسمینه ؟(یاسمین خواهر نازنینه,  ثنا هم دختر خاله خودمه )

بالاخره پسره گفت : آره من پسر عمه نازنینم

 

اضافه نوشت : دختر خالم 9 سالشه همسنه نازنینه , ثنا هم همسنه یاسمینه

 

  

دهن یا پا ؟

 داداشم همیشه دور از چشم من میره ظرف آبی که تو یخچال هستش رو سر میکشه

منم سعی میکنم تا اونجایی که میتونم مچشو بگیرم

همیشه عادت دارم می گم : داداااااااااااش با دهن نه ( یعنی با لیوان بخور )

این دفعه هم مچشو می گیرمو نعره میزنم : دادااااااااااااااااااشششششش با دهنت نــــــــــــــه

با خونسردی کامل میگه : پس با چی ؟ با پام ؟!

 

 

 

مهم نوشت : شما میدونستین اون پسره , پسرعمه نازنینه ؟

 یه کار خیلی جالب :

مشکوک نوشت : سخن یکی از بزرگان : خط چشم - اینور چشم - اون ور چشم - بالای چشم - پایین چشم - پشــت چشم - جلو چشم (jalove) - اصلا خود چشم 

 این هم یه چندتایی عکس :

* این مچ بندا رو دختر عموهام که از ترکیه اومده بودن میبستن به مچشون منم خوشم اومد . بعضیا خوششون میاد بعضیام میگن دیوونه شدی . لطفا شما هم نظر بدین  

 مچ بند

* اینم کفشام که گفته بودم . ببخشید دیگه سفیده کثیف شده . نظرتون رو در مورد اینام بگین لوطفا

کفشام

* اینم دفترام

دفترام

مهم نوشت : لطفا در مورد عکسا نظر واقعی تون رو بگین . من انقدرام لوس نیستم که ناراحت شم . جنبه داشته بیدم

خودافیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:7 توسط [r0sl-l@n@k] |